تبليغاتX
نوشته های خوب و ماندگار
يك دكتر روانشناسي بود كه هر كس مشكلات روحي و رواني داشت به مطب ايشان مراجعه مي كرد و ايشان با تبحر خاصي بيماران را مداوا مي كرد و آوازه اش در همه شهر پيچيده بود.
يك روز يك بيماري به مطب اين دكتر آمد كه از نظر روحي به شدت دچار مشكل بود. دكتر بعد از كمي صحبت به ايشان گفت در همين خياباني كه مطب من هست، يك تئاتري موجود هست كه يك دلقك برنامه هاي شاد و خيلي جالبي اجرا مي كند. معمولا بيماراني كه به من مراجعه مي كنند و مشكل روحي شديدي دارند را به آنجا ارجاع مي دهم و توصيه مي كنم به ديدن برنامه هاي آن دلقك بروند و هميشه هم اين توصيه كارگشا بوده و تاثير بسيار خوبي روي بيماران من دارد. شما هم لطف كنيد به ديدن تئاتر مذكور رفته و از برنامه هاي شاد آن دلقك استفاده كرده تا مشكلات روحي تان حل شود.
بيمار در جواب گفت: آقاي دكتر من همان دلقكي هستم كه در آن تئاتر برنامه اجرا مي كنم.

هميشه هستند آدم هايي كه در ظاهر شاد و خوشحال به نظر مي رسند و گويا هيچ مشكلي در زندگي ندارند، غافل از اينكه داراي مشكلات فراواني هستند اما نه تنها اجازه نمي دهند ديگران به آن مشكلات واقف شوند، بلكه با رفتارشان باعث از بين رفتن ناراحتي و مشكلات ديگران نيز مي شوند

+ نوشته شده توسط وحید در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت 18:12 |
+ نوشته شده توسط وحید در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت 18:9 |
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را دارد . جمعيت زيادی جمع شدندوبه قلب او نگریستند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف ازقلب خود پرداخت .و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .

مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي ‌تپيد اما پر از زخم بود.

قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.

در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام.

گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند ، گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام، اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند.

پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود

 

+ نوشته شده توسط وحید در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت 18:7 |

هنگامی که اندوه من به دنیا امد از او پرستاری کردم و

  با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم

اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و

  زیبا شد و سرشار از شادی های شگرف

من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیم و جهان گرداگردمان را

 هم دوست می داشتیم زیرا که اندوه دل مهربانی داشت

و دل من از اندوه مهربان شده بود هرگاه من واندوهم با هم سخن

 می گفتیم روزهامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رویا بودند

 زیرا که اندوه زبان گویایی داشت و زبان من هم از اندوه گویا شده بود

 هرگاه من و اندوهم با هم آواز می خواندیم

 همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش می دادند

زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و اهنگ هامان پر از یادهای

 شگفت هرگاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم مردمان مارا با

 چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با

 هم نجوامی کردند بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند

 زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سرافراز بودم

ولی اندوه من مرد چنان که همه چیزهایی زنده می میرند و

 من تنها مانده ام که باخود سخن بگویم و با خود بیندیشم

اکنون هرگاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند

 هرگاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند .

هرگاه هم در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند.

 فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دلسوزی می گویندببینید

 این خفته همان کسی ست که اندوهش مرده است


+ نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت 19:43 |
گرچه رفتی اما نگاهت را به خاطر می سپارم
چشم های بی نگاهت را به خاطر می سپارم
گرچه می دانم که من هم بی وفا بودم اما
بعد از این درد و آهت را به خاطر می سپارم
هر شبانگر بر سر راهت نشینم تا بیایی
بی تو اما خاک راهت را به خاطر می سپارم
کاشکی جو مردابی هر شب روی ماهت را ببینم
انعکاس روی ماهت را به خاطر می سپارم
گر چه رفتی از کنارم دوستت دارم
هر طلوع و غروبت را به خاطر می سپارم.

+ نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت 19:39 |


Powered By
BLOGFA.COM