تبليغاتX
نوشته های خوب و ماندگار
+ نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه سی ام آبان 1387 و ساعت 10:25 |
هرجا بودی یادت نره یه عاشقی به یادته
دو چشم منتظر به در همیشه چشم به راهته
هرجا بودی یادت نره یه بیت جا مونده داری
یه هنجره پر از غزل تو غیبتت تو ساکته
تو ای عزیز هرجا بودی طنین این صدا بودی
برای زنده بودنم نفس بودی هوا بودی
قدم قدم تو جاده ها دلیل رفتنم شدی
تو خود تنم شدی حتی اگه جدا بودی
هرجا بودی یادت نره یه عاشقی به یادته
دو چشم منتظر به در همیشه چشم به راهته
فقط خیال ناز توست که این سکوت رو میشکنه
دست نجیب تو فقط تار دلم رو میزنه
هرجا بودی یادت نره دلم اسیر خواستنه
وقتی نباشی کاره من روز و شب رو شمردنه

+ نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه سی ام آبان 1387 و ساعت 10:20 |
میدانی که خیلی دوستت دارم ، میدانم که نمیدانی بیش از عشق بر تو عاشقم....

میدانی که بدون تو زندگی برایم پوچ است ، میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر زندگی

وجود ندارد....میدانی که بدون تو عاشقی برایم عذاب است ،
 
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی  نیست برای عاشق شدن....

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب می شود ،

میدانم که نمیدانی بدون تو دیگر لحظه ای باقی نیست برای ادامه زندگی...

میدانی که همه فکر و زندگی من تو شده ای و تمام لحظه ها نام تو را در قلبم زمزمه

میکنم ، میدانم که نمیدانی از زندگی برایم عزیزتری ، زندگی در مقابل تو برایم کم

است تو دنیای من شده ای عزیزم...

می دانی که تو لایق این قلب عاشق منی ، میدانم که نمیدانی تو لایق تر از آن

هستی که تصور میکنی!میدانی که بدون تو من تنهای تنهایم ،
 
میدانم که نمیدانی آن زمان تنها تر  از من دیگر تنهایی نیست!

می دانی که خیلی بیقرارم و انتظار میکشم که به تو برسم و تو را در آغوش خود

بگیرم,  میدانم که نمیدانی از این انتظار دیگر خسته و دلشکسته شده ام...

می دانی که از این دوری و فاصله در بیشتر لحظه ها چشمانم خیس است ، میدانم

که نمیدانی دیگر در اعماق چشمانم اشکی نیست!

میدانی که آرزو دارم دستانت را بگیرم ، تو را در آغوش خود بفشارم ، بر لبانت بوسه

بزنم و به تنها آرزویم که رسیدن به تو می باشد برسم اما میدانم که نمیدانی تو همان

آرزوی منی!نمیدانی که بعد از تو به آن دنیا سفر خواهم کرد ،

می دانم و میدانم بعد از تو دیگر حتی مجالی برای نفس کشیدن نخواهد بود....

+ نوشته شده توسط وحید در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 9:16 |
+ نوشته شده توسط وحید در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 9:15 |
عشق حقیقی مثل روح است افراد زیادی درباره ی آن صحبت میکنند ولی تعداد کمی محدودی آن را دیده اند.

لذت عشق ؛ زمانی که آن را نثار میکنید بیشتر از زمانی است که دریافتش میکنید!!!

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است

+ نوشته شده توسط وحید در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 9:13 |
مرد وزن جوان سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو من می ترسم

مرد جوان: نه این جوری خیلی بهتره

زن جوان: خواهش میکنم، من خیلی می ترسم

مرد جوان: خوب اما اول باید بگی که دوستم داری

زن جوان: دوستت دارم،حالا میشه یواش تر برونی

مرد جوان: منو محکم بگیر

زن جوان: خوب، حالا میشه یواش تر بری

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را برسر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

+ نوشته شده توسط وحید در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 14:24 |
+ نوشته شده توسط وحید در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 13:59 |
شب است و آسمون پرستاره صدای بارون تموم خونه رو گرفته بود منم از

توی پنجره اتاق داشتم بارون رومی دیدم


انگار فایده نداره باید می رفتم  تو حیاط بلند شدم و رفتم تازه نازی

 (مرغ عشقم)رو هم با خودم بردم وای نمیدونید چقدر هوا سرد

بود ولی به لذت دیدن بارون می ارزید. نازی بیچاره هم یخ کرده بود

یه جوری تو. دستم کز کرده بود هر کسی نمیشناختش فکر میکرد این

همیشه این همه آرومه.اون لحظه که داشتم بارون رو میدیدم به هیچ

چیز و هیچ کس فکر نمیکردم فقط یه چیز فکرمو مشغول کرد .ما ادما اینقدر

درگیر زندگی هامون هستیم که وقتی نمی زاریم تا به این نعمت های خدا

 فکر کنیم واقعا بارون نعمت بزرگیه. میدونین وقتی بارون می باره چقدر دل

اون کشاورزی رو که نگران زمین هاشه رو خوش میکنه؟ خیلی ادما هم هستن

 تو روستا ها که از همین اب بارون و چشمه هاست که زنده اند....


داشتم فکر میکردم که چه قدر خوب میشد وقتی بارون می

 بارید همه بدی هاهم باهاش شسته میشد


...کاش همه ی ادمای مریض  خوب میشدن ...کاش بد بارون اسمون دل

همه ی ادما صاف میشد ... همه کینه ها از بین میرفت... کاش همه ادما

با هم یکسان میشدن... کاش همه مثل هم زندگی میکردیم نه اینکه یه

 نفر اینقدر داشته باشه که خوشی زیر دلش بزنه نه یه نفر اینقدر نداشته

باشه که ندونه داشتن چه شکلیه... خدا جونم با همون کرمت به داد

 همه ی ما ادما برس... خدا جونم همه ادما رو با هم برابر کن...خدا

جونم بابت همه ی نعمت هات ازت تشکر میکنم ... فقط بدی هارو از

 ادما دور کن یه کاری کن که همه با هم مهربون باشن

خدا جونم دوست دارم  ... تنهام نذار

+ نوشته شده توسط وحید در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 13:59 |
 راه هاي تشخيص دختر ايراني :

- هرگز بيني هايشان عمل کرده نيست .

 - موهايشان خدادادي طلائي است و مادر زادي مش داره .

 - وقتي از کنار هم رد ميشن هرگز به هم چپ چپ نگاه نمي کنند.

- تمام زيور آلاتشان طلاوجواهرات اصل است.

- تا قبل از ازدواج هر گز ابروهايشان را بر نمي دارند.

 - بدون اجازه خانواده شان هيچ جا نميرن .

 - وقتي باهاشون دوست شدي هفته دوم بايد بري خواستگاري .

- هميشه سر بي زير هستن و به هيچ غريبه اي نگاه نمي کنند .

 

+ نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 12:21 |
 جملاتی زیبا از شکسپیر
«آدم تبهکار می‌رود ولی شرش بعد از او می‌ماند.»
«آن کس که جرأت انجام کارهای شایسته دارد، انسان است.»
«آن کس که مال مرا بدزدد، چیز بی ارزشی را ربوده‌است، اما آن‌که نام نیک مرا برباید، جزئی از وجود مرا می‌برد که او را غنی نمی‌کند اما در واقع مرا حقیر می‌سازد.»
«آیا می‌دانید که انسان چیست؟ آیا نسب و زیبایی و خوش‌اندامی و سخن‌گویی و مردانگی و دانشوری و بزرگ‌منشی و فضیلت و جوانی و کرم و چیزهای دیگر از این قبیل، نمک و چاشنی یک انسان نیستند؟»
«از دست دادن امیدی پوچ و آرزویی محال، خود موفقیت و پیشرفت بزرگی است.»
«اگر در این جهان از دست و زبان مردم در آسایش باشیم، برگ درختان، غرش آبشار و زمزمه جویبار هریک به زبانی دیگر با ما سخن خواهند گفت.»
«اگر دوازده پسر داشتم و همه را به طور یکسان دوست می‌داشتم و یازده پسرم را در راه میهن قربانی می‌کردم، بهتر از این بود که یکی پس از دیگری در بستر خواب بمیرند.»
«امان از وقتی که مردم، دزد عقل را به گلوی خود بریزند، منظور از دزد عقل، مشروبات الکلی است، واقعأ که هیچ عاقلی این کار را نمی‌کند.»
«اندیشه‌ها، رؤیاها، آه‌ها، آرزوها و اشک‌ها از ملازمان جدایی‌ناپذیر عشق می‌باشند.»
«ای فتنه و فساد، تو چه زود در اندیشه مردان نومید رخنه می‌کنی.»
«بدی‌های ما در دنیا به یادگار می‌ماند و خوبی هایمان همراه با ما به گور می‌رود.»
«بذله‌گویی برازنده‌ترین لباسی است که در یک مجلس می‌توان پوشید.»
«برای دشمنانت کوره را آنقدر داغ مکن که حرارتش خودت را نیز بسوزاند.»
«برای لذت بردن کافیست اندکی احمق باشی.»
«به دست آور آنچه را که نمی‌توانی فراموشش کنی و فراموش کن آنچه را که نمی‌توانی بدست آوری.»
«تردیدهای ما خائنینی هستند که با نصایح خود، ما را از حمله به دشمن باز می‌دارند، درحالی که تصمیمی راسخ و حمله‌ای به موقع می‌تواند فتح و پیروزی را نصیب ما سازد.»
«تملق خوراک ابلهان است.»
«جایی‌که تخم محبت کاشته شود، شادمانی می‌روید.»
«جوانی و پیری با یک دیگر قابل مقایسه نیستند. جوانی مایه نشاط و سعادت است و پیری موجب فلاکت و حسرت. جوانی نیمروز زندگانی است و پیری شبانگاه ظلمانی. جوانی دوره خودنمایی و شجاعت است و پیری روزگار ترس و مذلت، جوان چون آهوی وحشی با نشاط و غرور در وادی زنگی می‌دود و پیر چون مردی لنگ آهسته و با هزار زحمت ، قدم برمی‌دارد.»
«جوانی جرعه‌ای است فرح‌انگیز ولی حیف که به پیری آمیخته‌است.»
«چراغ کوچکی در شب، تاریکی را می‌شکافد و به اطراف نور می‌دهد، کار خوب اگرچه کوچک و ناچیز باشد در نظر من کوچک و ناچیز نیست.»
«خانم‌ها هیچ چیز نمی‌خواهند جز یک شوهر خوب، و همین‌که گیرشان آمد، همه چیز می‌خواهند.»
«در سرتاسر اعمال بشر، جزر و مدی موجود است که اگر آدمی در مجرای آن واقع شود، به ساحل سعادت می‌رسد وگرنه سراسر عمر وی در گودال‌های بدبختی و فلاکت سپری خواهد شد.»
«در سینه خود شراره‌ای آسمانی دارم که نامش وجدان است.»
«دشمنان بسیاری دارید که نمی‌دانند چرا دشمن شما هستند ولی همچون سگ های ولگرد هنگامی که رفقایشان بانگ بردارند، آنها نیز پارس می‌کنند.»
«دنیا مانند یک تماشاخانه‌است، هرکس رل خود را بازی می‌کند و سپس مخفی می‌شود.»
«دوستی نعمت گرانبهایی است، خوشبختی را دوبرابر می‌کند و از بدبختی می‌کاهد.»
«دنیا، سراسر صحنه بازی است و همه بازی‌گران آن به نوبت می‌آیند و می‌روند . نقش خود را به دیگری می‌سپارند.»
«دیدن و حس کردن، وجودداشتن است، زندگی در اندیشه‌است.»
«دیوانه خودش را عاقل می‌پندارد و عاقل هم می‌داند که دیوانه‌ای بیش نیست.»
«زنبور هرچقدر باشد،گل از آن بیشتر است؛ دل‌های ماتم زده هر اندازه باشند، قلب‌های شاد زیادترند.»
«زندگی از تار و پود خوب و بد بافته شده‌است، فضیلت ما وقتی می‌تواند بر خود ببالد که از خطاهای ما شلاق نخورد و جنایت‌های ما وقتی نومید می‌شود که مورد ستایش فضیلت‌های ما قرار نگیرد.»
«سعادتمند کسی است که به مشکلات و مصایب زندگی لبخند زند.»
«شادمانی در خانه‌ای است که مهر و محبت در آن مسکن دارد.»
«شخص عاقل و هشیار به هرجا قدم بگذارد، سعادت و فراغت بال همراه اوست زیرا در جهان بجز خوبی وزیبایی  چیزی نمی‌بیند.»
«عشق غالبأ یک‌نوع عذاب است، اما محروم بودن از آن مرگ است!»
+ نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 11:44 |
به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز
+ نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 11:3 |
+ نوشته شده توسط وحید در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 16:52 |
+ نوشته شده توسط وحید در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 16:50 |

+ نوشته شده توسط وحید در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 9:37 |
+ نوشته شده توسط وحید در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 9:37 |

+ نوشته شده توسط وحید در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 9:35 |

اشكي كه بي صداست ، پشتي كه بي پناست ، دستي كه بسته است ، پايي كه خسته است ، دل را كه عاشق است ، حرفي كه صادق است ، شعري كه بي بهاست ، شرمي كه آشناست ، دارايي من است ، ارزاني شماست

 

+ نوشته شده توسط وحید در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 و ساعت 9:55 |

زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي زندگي به دو نيم است نيمه ي اول به انتظار نيمه ي دوم و نيمه ي دوم در حسرت نيمه ي اول...

 

 

 

+ نوشته شده توسط وحید در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 و ساعت 9:53 |

عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر. از عشق هرچه بیشتر بنوشیم، سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر. عشق هرچه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر.

 

+ نوشته شده توسط وحید در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 و ساعت 9:50 |

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است. اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است. 

 

+ نوشته شده توسط وحید در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 و ساعت 9:48 |
+ نوشته شده توسط وحید در شنبه هجدهم آبان 1387 و ساعت 9:10 |
+ نوشته شده توسط وحید در شنبه هجدهم آبان 1387 و ساعت 9:9 |

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

 

+ نوشته شده توسط وحید در شنبه هجدهم آبان 1387 و ساعت 9:8 |

دلم برات اینقدر تنگه که نگو اما چه باید کرد باید ساخت تا روزی که دوباره بتونیم  

 

دستامونو تو دستای  همدیگه بذاریم. ای خدای عاشقا تو رو به عزتت قسم می دم  

 

کمکمون کن تا من و فرشته با همدیگه یه آشیونه بسازیم و تا آخر عمرمون عاشقونه  

 

زندگی کنیم  اینم واسه سارا خانم باحال و مشتی

+ نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 و ساعت 11:32 |
+ نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 و ساعت 11:8 |
+ نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 و ساعت 11:2 |

میدونه اندازه ی من کسی دوستش نداره

دلم با هیچ کسی جزاون فکر سازش نداره

میدونه اندازه ی من کسی دوستش نداره

دلم با هیچ کسی جزاون فکر سازش نداره

+ نوشته شده توسط وحید در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت 11:18 |

عشق جنون است و جنون چیزی جر خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست. اما دوست داشتن در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد.

 

+ نوشته شده توسط وحید در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت 9:32 |

عشق جنون است و جنون چیزی جر خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست. اما دوست داشتن در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد.

 

+ نوشته شده توسط وحید در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت 9:31 |

امشب قاصدك خيالم را فوت كرده ام،

ديدمش،

به سوى آسمان رفت،

ماه را پشت سر مىگذارد و كهكشانها را رد خواهد كرد،

چشم انتظار باش!

نشانى تو را به او دادةام.

به او خوب گوش كن،

به تو خواهد گفت كه چه اندازه دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده توسط وحید در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت 9:31 |


Powered By
BLOGFA.COM